تبليغاتX
نقطه ويرگول

 

یک روز مرد کشاورز سر مزرعه خوابش برد. بیدار که شد کلاغ ها یک ردیف از گندم هایش را خورده بودند.

کشاورز اطرافش را نگاه کرد تا ببیند کسی او را در حال خواب دیده یا نه. کسی آنجا نبود. فقط شاخه ی خشک درختی در وسط مزرعه روی یک پا ایستاده بود و او را نگاه می کرد...

شاخه ای که همه چیز را دید

نویسنده: فاطمه سرمشقی

تصویرگر: تهمینه خواجوی

اثر برگزیده چهارمین دوره مسابقات قصه نویسی و سومین دوره تصویرگری انتشارات علمی و فرهنگی

+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:38 |

 

زرافه، آرام آشیانه را از بالای سرو بر می‌دارد و می‌گذارد بر شاخ گوزن. خانم بلبل، روی تخم‌ها می‌نشیند . همه راه می‌افتند. گوزن، آرام آرام می‌رود تا آشیانه تکان نخورد. گوزن فکر می‌کرد انگار درختی است که سفر می‌کند. درختی که شاخه‌هایش گهواره است. این اولین بار است که شاخه و آشیانه، همراه پرنده‌ای کوچ می‌کنند.

آشیانه ای که پرید کتابی است برای کودکان. نوشته حمید رضا توکلی که توسط انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده است. کتابی که حتی بزرگسالان هم از خواندن آن لذت خواهند برد.

+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:48 |

می­گویند بهار که بیاید همه چیز عوض می­شود، تازه می­شود، اصلا یک جور دیگری می­شود. جوری که دل آدم آب می­شود از دیدنش. جوری که نگاهش پرمی­کشد و می­رود به آسمان اما چشم­هایش همین جا روی زمین می­ماند. جوری که آدم بال در می­آورد و هر قدر هم که چاق و گنده باشد می­تواند برود و لابه­لای ابرها گم شود. اگر یک کم هم  شانس داشته باشد دستهای چوبی­اش همان­جا می­مانند و مثل یک درخت ریشه می­دوانند در خاک و کم کم جوانه می­زنند. خدا را چه دیدی شاید حتی شکوفه هم داند و تابستان پر از میوه شدند!!

می­گویند بهار که بیاید دیگر هیچ کس دلش هوایمان را نمی­کند. حتی دست بچه ها هم از هوس ساختنمان به گزگز نمی­افتد.

همه این­ها را خودم هم خوب می­دانم. دلم لک زده است برای آب شدن. برای این که یک بار دیگر دست و پایم را گم کنم و برم لابه لای ابرها قایم بشوم و منتظر زمستان بمانم و ندانم سال دیگر قرار است در حیاط کدام مدرسه یا کوچه کدام محله ببارم. اما امسال با همه سال­ها فرق دارد.

 بهار امسال به معنای گم کردن نگاه مترسکی است که تمام زمستان من را از آن سوی پرچین­ها می­دید و هیچ وقت نگاه دکمه­ای­اش را از نگاه یخ­زده­ام نمی­دزدید. بهار امسال به معنای دور شدن از مترسکی است که دستهایم را با عصای او ساختند، کلاهم را از او قرض گرفتند و چشم­ها و دماغم را از مزرعه او برداشتند.

باید اینجا را خوب به یاد داشته باشم: مزرعه­ای با یک مترسک بی شال و کلاه که از وقتی عصایش را برداشته­اند کج شده و دارد می­افتد... باید حواسم را جمع کنم تا زمستان بعد جایی ببارم که برای دستهایم لازم نباشد عصا از دست مترسکی بگیرند که دارد کج می­شود و ....

+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 17:27 |

سیمین دانشور را می­توان نخستین بانوی ایرانی دانست که به زبان فارسی داستان در مفهوم امروزی و فرنگی آن- نوشته است. پیش از او هیچ زن دیگری را سراغ نداریم که به خود جرأت انجام چنین کاری را که اساسا کاری منحصرا مردانه به شمار می­رفت- داده باشدو البته امینه پاکروان پیشتر به زبان فرانسه داستان­هایی نگاشته بود.

سیمین دانشور در سال 1300 در شیراز و در خانواده­ای مرفه و تحصیل­کرده متولد شد.خانواده او جزو خانواده های خاص و ممتاز آن دوران محسوب می­شد. پدرش پزشک مشهوری بود و مادرش علاقمند به هنر نقاشی و از خانواده­­ی حکمت یکی از خانواده­های اشرافی و دختر عموی سردار فاخر حکمت و علی اصغر حکمت بود.

پدر دانشور طب قديم را در ايران آموخته و بعد براي تكميل آن و آشنايي با پزشكي جديد به فرانسه و آلمان رفته بود. كودكي دانشور در رفاه و آسايش سپري شد و شنا و اسب­سواري را در خانه آموخت. از همان كودكي با زبان انگليسي به مدد لـله‌شان بابا نظر علي بيگ آشنا مي‌شود. دوره‌ي ابتدايي و متوسطه را در مدرسه‌ي انگليسي‌ها مهرآيين گذراند و دوره‌ي دبيرستان را با رتبه‌ي شاگرد اولي در سطح كشور به پايان رساند. از نوجواني به نويسندگي علاقمند شد و اولين مقاله‌اش در همين دوران در روزنامه‌ي محلي شيراز به چاپ رسيد. دانشور كتاب‌خانه‌ي مفصل پدر را عامل اصلي علاقه‌اش به عالم علم و فرهنگ مي‌داند. علاوه بر آن در كتاب‌خانه‌ي اعتماد الدولـه حكمت جدّ مادري دانشور نيز هميشه به رويش باز بود. دانشور جوان با ولع آن كتاب‌ها را مي‌خواند و آرزوي نويسنده شدن در ذهنش  پررنگ‌تر مي‌شد. پس از اتمام دوره‌ي دبيرستان، ‌پدر، او را به همراه خواهر و برادرش براي ادامه‌ي تحصيل به تهران مي‌فرستد، كاري كه در آن سال‌ها خرق عادت محسوب مي‌شد. دانشور از نسل نخستین زنان تحصيل­كرده‌ي ميهن ماست. او ابتدا تصميم مي‌گيرد ادبيات انگليسي بخواند اما خيلي زود منصرف مي‌شود و در رشته‌ي زبان وادبيات فارسي ثبت نام مي‌‌كند. دانشور از كودكي با بسياري از آثار كلاسيك فارسي آشنا شده بود. حتي قسمتي از داستان رستم و سهراب شاهنامه را از برداشت و شيخ صنعان عطار را مي‌شناخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 12:55 |
می گوید: خدا وجود ندارد!

می پرسم: چرا؟

می گوید: خوب اگر وجود داشت می توانستم ببینمش!

می گوید: تو را به خدا این عروسک را برایم بخر!

می پرسم: مگر نگفتی خدا وجود ندارد؟

می گوید: من خدا دارم. خدای من تویی! چون تو من را آفریدی. چون تو من را به وجود آورده ای!!


+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 13:23 |
بعضی سالها را دوست دارم . مثل سال 76 را و سال 82 و همین سال 90 خودمان را. سالی بود به یاد ماندنی. سالی بود برای من پر از قشنگی و خوبی و برکت و حالا که فکر می کنم یک ماه بیشتر به تمام شدنش نمانده دلم می گیرد. دل گرفتنی که دوست داشتنی هم هست. مثل تمام شدن یک هم آغوشی است که دلت نمی خواهد تمام شود و همین طور به نوازش ها و بوسه هایت ادامه می دهی و چشم می بندی تا رفتنش را نبینی. دارم حس می کنم نواش ها و بوسه های نود را. دارم قندهای مکررش را می چشم و زیر لب مزه مزه اش می کنم. دارم مهربانی اش را لمس می کنم با بند بند وجودم. دارم در رخوت آغوشش به خواب می روم. چشم هایم سنگین و سنگین تر می شوند. خواب و گریه دیگر حتمی است. گریه از ذوق و شوق را شنیده بودم اما تنها در این سال بود که تجربه اش کردم. تنها در این سال بود که سه بار از ذوق گریه کردم. آخرینش همین امشب بود. خبری که احتمالش را می دادم ولی باز نمی توانم از ذوقش، ذوق مرگ نشوم. باز هم نمی توانم از شوقش ساکت بمانم. 

این دیگر قند مکرر است، قند مکرر!

+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 و ساعت 21:11 |
باز هم یک شمع دیگر. حالا دیگر برای فوت کردن شمع های تولد باید مهرآیینی باشد که کمکم کند تا بتوانم همه شمع ها را با یک فوت خاموش کنم. حالا دیگر باید حتما روز تولد جشنی و مهمانی ای باشد که یادم نیفتد به سال هایی که می گذرند تند و سریع و بی رحمانه!!!

تا چند سال پیش فکر می کردم تولد بچه ها را باید جشن گرفت. فکر می کردم خنده دار است که تولد سی و چند سالگی امان را بخواهیم جشن بگیریم حالا اما مطمئنم که باید هر سال که می گذرد روز تولد را جشن گرفت و هر سال مهمانی شلوغ تر و بزرگ تری ترتیب داد. نه که فکر کنید مثلا چقدر از متولد شدنم راضی ام و این رضایت سال به سال بیشتر می شود - که البته کاش این طور بود ولی نیست!- بلکه به این خاطر که آدم تنها در شلوغی است که می تواند فکر نکند به خیلی چیزها. فقط در شلوغی و خنده و شادی است که می تواند سی و چند تایی شمع فوت کند و به تعدادش فکر نکند. تنها در جمع دوستان است که می تواند تصور کند و خیال کند که خوب است که یک روزی به دنیا آمده و این همه دوست خوب دارد که می توانند شادش کنند و بودنشان لبخند را بر لبانش بیاورد.

تولد امسالم متفاوت ترین تولد بود. داشتم از کلاس زبان بر می گشتم و فکر می کردم به بسته کادوپیچی که از دیروز روی تخت بود و مهرآیین می گفت این راز من و بابا برای توست و دعا می کردم حمید به صرافت کیک و شمع و ... نیفتاده باشد و به همان کادو اکتفا کرده باشد و در دل خدا را شکر می کردم که مردها را حواس پرت آفریده و حمید را آنقدر بی خیال که هیچ وقت به این چیزها فکر نمی کند و ....

اما به خانه که رسیدم در که باز شد یک عالم کاغذ رنگی بود که روی سرم ریخت و یک عالم صدای دست و خنده بود که تو گوشم پیچید و یک عالم صورت خندون که تو چشمهایم می رقصید!!! درست عین فیلم ها و ما چه موجودات عجیبی هستیم که اینقدر استعداد داریم برای متفاوت بودن و متفاوت جلوه دادن خود.

حالا بعد از ده سال با حمید زندگی کردن اعتراف می کنم اصلا نمی شناسمش و بعد از چهار سال بچه داری اعتراف می کنم حتی دخترم را هم نمی شناسم که چند روزی راز دار بابا بوده و چیزی نگفته و بعد از سی و چند سال خود بودن اعتراف می کنم که حتی خودم را هم نمی شناسم. چون فکر می کردم دوست ندارم در روز تولدم مهمانی داشته باشم و حالا می بینم که این درست همان چیزی بوده که دلم می خواسته است.

+ نوشته شده توسط فاطمه سرمشقي در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 14:37 |


Powered By
BLOGFA.COM